اینجا تبدیل شده به دفتر خاطرات من تا هیچ وقت فراموش نکنم چه بر سر من گذشته و بتونم اشتباهات گذشته رو جبران کنم
چند روز پیش وقتی از سرکار اومدم خسته و کوفته ، ساعت حدود ۳ ظهر رو نشون میداد از آرام پرسیدم نهار چی داریم ؟
اون گفت که چیزی درست نکردم ، با اینکه خسته وگرسنه بودم چیزی بهش نگفتم فقط ازش خواستم تا من نماز میخونم چند گوجه برام پوست بکنه تا خودم درست کنم
البته لازمه که بگم همسرم روزه بود و وجدانم نمیکشید با شکم گرسنه بره آشپزی کنه ،، بعد از نماز رفتم و غذا رو درست کردم تا منو امیر با هم بخوریم ( که نشد )
من کلا مشکل لاغری دارم و هیچ وقت اراده اینو نداشتم که بخوام خودمو چاق کنم
از اون روز میخواستم که با برنامه ریزی و کمک آرام شروع کنم به دنیال کردن برنامه چاق شدن
تا سر صحبت رو با آرام باز کردم شروع کرد با عصبانی شدن و اینکه گله کردن از من
اون فکر میکرد منظور من اینه که تو غذا نمیپزی و تنبلی میکنی در حالی که من اصلا همچین منظوری نداشتم
خلاصه شروع کرد به گریه کردن و تو سر خودش میزد ، دلم به حالش سوخت چون با زبون روزه داشت گریه میکرد ولی اون داشت چوب سادگی خودش رو میخورد
هر کاری کردم تا بفهمونم منظورم چیز دیگه ای بوده فایده نداشت
لباساشو جم و جور کرد و گفت یه لحظه هم نمیمونم
هر چی خواستم جلوشو بگیرم فایده نداشت ، گفتم باشه حالا که خودت میخوای من حرفب ندارم ،، رسوندمش در خونه بالاش
البته عقدنامه رو هم با خودش برد که مثلا پس فردا که شنبه میشه درخواست طلاق بده
غروب که میخواستم برم سرکار امیر رو گذاشتم پیش خواهرش که میشه زن دایی بنده ، در واقع من و دایی باجناق بودیم
اون شب خیلی فکر کردم به اون ده سالی که من و آرام کنار هم بودیم از داشته های خودم هیچی براش کم نزاشته بودم ، هیچوقت مناسبتها رو فراموش نکرده بودم ، برخلاف اون که فقط چند سال آخر کادو گرفتن رو از من یاد گرفته بود
هیچوقت عشق در زندگیمون سرشار نبود ولی احترام هم رو نگه میداشتیم و هردو نماز خون و معتقد بودیم
داشتم خودمو واسه وارد شدن به زندگی بعد از آرام آماده میکردم و اینکه چجوری بتونم مهریه اونو بهش بدم
چند لحظه ناخداگاه یاد تراویس افتادم ، البته علت طلاق اونا به نظر من بیشتر تفاوت اعتقادات بود ولی علت جدایی ما ریشه در اتفاقات اوایل ازدواج داشت که بدون هیچ عشقی آغاز شده بود
خلاصه چند شب خیلی سخت گذشت و من برای اولین بار دنبالش نرفتم که برش گردونم
سه شب بعد عمه خانمم زنگ زد . میخواست به خونمون بیاد و من جریان رو براش گفتم ، باز هم ازش نخواستم که اونو برگردون در حالی که به زندگی بدون عشق گذشته فکر میکردم
بعد از یه ربع حرف زدن بهم گفت که الان خونتوندهستیم و آرام رو هم برگردوندیم ،
بعد از ۱۰ دقیقه نصیحت کردن باهاش خداحافظی کردم
تا یکی دو روز بعد بازم باهام حرف نمیزد
خلاصه همه چیز تموم شد و زندگی به حالت عادی خودش برگشت
زندگی که در اون کمبود عشق همیشه احساس میشه
برچسب:
نویسنده: شیوا فراهانی